گفتم بمان، اما رها کردی دلم، غمگین وشیدا
چشمم به دنبال نشانی از خیالت گشت دریا
بارفتنت فرتوت گشتم در اوان نوجوانی
عقلم ولی کامل شدوپخته ز بعد آن قضایا
رفتی ولی دانم که دانی این زمین گرد است و دوار
روزی دلت در پیش چشمانم کند دائم تقلا
روزی که اندوه وپشیمانی عیان گردد ز رویت
روزی که گریان و پریشان میشود چشمان شهلا
روزی اگرچه دیر اما قدرعشقم رابدانی
روزی که میخوانم ز چشمانت گدایی و تمنا
تلخ است اما باغ احساس دلم خشکید و پژمرد
دیوانه بودم هرچه بودم دل بشد سنگ بخارا
وقتی که برگردی تو عاشق نیستی،هستی پشیمان
آخر مگر عاشق رهایت میکند حیران و تنها؟
ف.مرتضے
@fmorteza1992
ما را در سایت مادر دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 82